وقتي برگها ميرقصيدند
زاده شدم.
آن روز
تنها چهار شب وهم و سوز
از وسعت برگ ريز
سپري بود.
وقتي برگها ميرقصيدند
آيههاي سبز
از صور پاك درختان
به زمين ميافتاد
و رهگذران را
جادهي پرآوازي،
لطيفي
فراهم ميساخت.
وقتي برگها مي رقصيدند
چنار ستبرين كهن ده
با قامت خود
بر همهي كلبههاي مجاور
دست داشت
و تازه از كار
سايهافشاني فصل گرم فارغ شده بود.
و چشمهها نيز
با ململ رنگ رنگ مهر
همه خياط شده بودند
و لباسهاي الوان را
هم براي كرتهاي ده هديه
ميفرستادند
و هم خويش
تن خود را بدان
ميپالودند.
وقتي برگها ميرقصيدند
پدرم
باغبان باغهاي قالي
كهنهي خانه شده بود.
پودها را بيل ميزد
تارها را آب ميداد
و اوستا را سفر ميكرد.
وقتي برگها ميرقصيدند
مادرم تنها بود
ودا ميخواند
و به قانون حيات
ميانديشيد.
وقتي برگها ميرقصيدند
روي پلههاي حياط
مار خوش خط و خالي
همبازي من بود
اما پدرم همبازي من را
كشت
و دوباره تنها
روي سنگفرش حياط ماندم.
وقتي برگها ميرقصيدند
باغ مادر من بود
كاج ميخنديد،
سرو شكلك در ميآورد،
باد گونهي من را سيلي
ميزد
گلهاي مرا ميافشاند
و من تنها
روي قايق رود
به سفر ميرفتم.
وقتي برگها ميرقصيدند
سارها ميرفتند تا به
مكتبهاي موسيقي برسند
و خود را براي سفرهي سور
بهار آماده كنند.
وقتي برگها ميرقصيدند
كلاغان ماندند
و هستي مرا نوك زدند
و دل كبكها نيز
برايم خردك شرري كه آيت
دلسوزي باشد
نداشت،
نسوخت.
وقتي برگها ميرقصيدند
شب تنهايي بود
جغدها اپرا ميخواندند
روي ديوارها
سايهي بيمي سفر ميكرد
اما كودكان همه در دامن
مادر خود
آرامش دلگيري داشتند.
وقتي برگها ميرقصيدند
روي پلهاي خيال
سايهي وهمي
رود احساس مرا
سنگ ميزد.
وقتي برگها ميرقصيدند
توت چشم سفيد همسايه
پشت ديوار
به تماشاي تن عور من
آمده بود.
وقتي برگها ميرقصيدند
شاعران خواب بودند
اما من
شعر را باور كردم
واژه را فهميدم
و دانستم كه غزل يعني
چه؟!
وقتي برگها ميرقصيدند
نقاشان
توي حوض رنگها
به آرايش مژهها مشغول
زير ابرو بر ميداشتند
غافل از آن كه
نقاش من
گوشهاي پنهان
كوزههاي شراب خود را ريز
و مرا از گل آنان
ميسازد.
وقتي برگها ميرقصيدند
ماهي را باور كردم
و دانستم كه شنا يعني
چه؟!
و هر روز كه خورشيد اجاقش
را
انباشتهي آتش ميكرد،
من در غربت آن روز،
آن وقت كه خورشيد
از پشت نخلهاي باغ
چشمك ميزد،
به شنا ميرفتم
و به آغوش خواهش آب تن
ميدادم.
وقتي برگها ميرقصيدند
بومي سر شب هو كرد
و خويشان همه آن را شوم
دانستند
كه از آن پس ديگر
روي روزي ناز
نديدم گاهي.
باور بود اما
باور نيز
يقين خواهد زاد.
وقتي برگها ميرقصيدند
پدر پير بابا
يك دشتي غمگين را
نجوا كرد
و مرا تا وادي يك مكتب
برد
و با يك جعبه بيسكوييت
با هرچه شيريني بود
همگون كرد.
اما افسوس!
كام بيمارگونهي من
همه را تلخ ميخواست
و از آن پس ديگر
تلخي در همه چيزم وارد
شد.
وقتي برگها ميرقصيدند
عشق!
مر با يك رخش اصالتگون
به سفر دانستن برد
و سراپاي مرا افسون كرد
و در بحري از تجربهها
مثل درختي بي برگ
تن عور مرا
تنها شريان داد
و در حال اغماي فنا
بر بال يك موج نور
خدا را با تن عور خويش
به آغوش افشردم
و خدا را دانستم
و خدا را فهميدم.
وقتي برگها ميرقصيدند
قانون حيات آهن، جا خوش
كرد
و بوق ماشين زمان
رشتهي افكارم را
بيدار كرد
و من از گفتن ماندم
و من از رفتن ماندم
و من از هرچيز ماندم.
وقتي برگها ميرقصيدند
ديهمان
آمدنم را با برگريز و
خزان
جشن گرفت.
شايد زبان برگها
زبان آتي من بود
و برگها ميدانستند
كه درخت من نيز روزي
به تعزيت برگريزان و
خزان
خواهد نشست.
آري!
وقتي برگها ميرقصيدند
روز تعزيت من بود.