3)
با آخرين نخل؛ آخرين كبوتر نگاه، چرخيد
و بال گشود و به آبيِ دور دست سفر كرد. جاده، صبح، همدلي، عشق و ياران
آيينه دل! و نُقلِ نَقلِ صلواتهاي سبز، چاشني شكر افشان سفر شد.
آبادي «غربي»(
4)
و امامزاده «ابوالقاسم(ع)»(5) و زنان كه يكريز و يكدست و ساده به تهنيت
ميلادش به آب و جارو و حجلهبندي و بيتخواني، پرداخته بودند.
فراغتي و كنجي دنج و لب رود! جايي كه به قول «سهراب» ميشود آب را
خوب فهميد!. لبهي صحبت آب، خستگيها را شست و بساط ناشتايي به
انديشگيِ غمِ نان، پايان داد. آن گاه كاروانيار جوان ، ياران را با
صفات سفر و كجا بايد رفتنها، آشنا كرد.
. . . و دوباره پيچ و خمهاي جاده در
هيأت بيدهاي مجاور، بلوغ يافت و باز سفر جان گرفت.
شهر پديدار شد! شهر گل و بلبل و نرگس و
اقاقي، شهر هفت شهر عشق، شهر مردانِ مرد و پريرويانِ سمن بوي كه به قول
خواجهي شيراز؛ به نشستن، غبار غم را بنشانند و شهر شگرف شعر و شعور و
شهرت و اشراق و اشتياق و آگاهي!.
مسيح؛ روانهاي مرده را زنده ميكرد اما در اين طوباي طيّبِ مقدس،
جانِ خفتهي مسيح نيز تازه ميشود. آفتاب و نسيم «باغ ملي»، رخوت گنگي
را در رگهايمان ريخت و ما مستانهتر از هرچه مستان است، به اوج آخرين
شاخههاي سروهاي سايهانداز، بال گشوديم و مشام جان را به تنفس هواي
بهشتياش، عطرآگين و خوشبو ساختيم. نماز و ناهار را ميهمان اقاقيها
بوديم و غروبِ بيغمِ باغ ملي را به تلاوت آيههاي آتشينِ شعر، به
تماشا نشستيم.
عصر؛ تالار مشكساي «حافظ»، ميعادگاه
دلسوختگان و فرهيختگانِ خواجهاش بود. سخنِ اهلِ دل؛ دليلِ دردِ دلبري
و دلدادگي است، از ناي جان كه ميجنبد، جان خفته را «باجنيد» ميسازد و
ما در اين وادي شباب به «شبلي» ديگري بدل شديم و عشق شديم و عشق!.
شب؛ آرامگاه خواجه، شور و شرار بود!،
مريدانِ عاشق، آن چنان دل از دست داده بودند كه درهاي فروبسته و نگران
به كششهاي بلندِ ابدي، به اشارتِ انگشتانِ ماهنشان و آههاي جانسوزِ
معاشقان، گره از زلفهاي دوتا گشودند و آغوش وا كردند و سيلِ سيالِ
راهيانِ طريقتِ بلا، به سوي خاكِ پاكِ خواجه، روان شد و ما مثل نقطهي
كوچكِ توخالي در ميان لفافهي ابريشميِ الفاظهاي قدسي، گم شديم!. خاكِ
خواجه؛ خوبتر از هميشه بود و نواي شعريِ دلدادگاني چند، مزاميرِ شبِ
اندامِ ما را مينواخت و ميپالود. اگرچه حجمِ هجومهاي سوختگانِ كويش،
خستگي را ميزاييد اما ما خستگي را هم خسته كرديم!.
گروهِ سماعيِ «سيمرغ»؛(
6)
بر قافِ قافيهي عشق، وقوف يافته و نيستانِ
جانهاي تر را به شرارِ سركشِ شعلههاي سماع، سوختند. هرچه كه بيشتر
بسوزي، سبزتر ميشوي! و ما سوختيم و سبزتر شديم!!!.
عجبا كه پايان سوختن، تازه ابتداي نمازِ
شامگاهمان بود و باغ ملي؛ شاهدِ خونوضوي ما و عروجِ سرخِ ركعتهاي
عاشقانهمان به بامِ ملكوت!.
«رُكعَتانِ فِيالعِشق لا يَصَّحُ وُضوئَهُما
اِلاّ بِالدَّم»
در عشق دو ركعت است و وضوي آن نيايد مگر با
خون!(
7)
و شبي كه براي آسودن و فراغت است را در
دفتر «تيپ»(
8) به صبحِ صادق و نسيمِ نماز و آفتابِ جِنگِ
خيابان، بدل ساختيم و رفتيم و رفتيم و بيكرانگي را زمزمه كرديم.
«شيخِ اجل»؛ بابِ بلورينِ بهانهاش را
با نوازشِ نواي «طِبتُم فَادخُلوُها بابِها» بر ما گشود و ما بر بابي
از بهشت هبوط كرديم. خنكاي خاكِ خواجه با عطر مشكساي گلهاي سرخِ رُز و
نسيم و ريزش آب روي بسيطِ سبزِ چمنهاي چمانِ باغ و آبيِ آرامِ «حوض
ماهي»(
9)، تكرارِ تكوين تا تكامل را در ما زنده ساخت.
گردشگرانِ ايستاده كنارِ آرامگاه، به آوازِ جوانِ مترجم كه غزلنوشتهي
روي ديوارِ شمالِ شرقي را با آهنگي جانفزا تلاوت ميكرد، با حالتي
عجيب دل و گوش فرا داده بودند. آن چنان كه انگار يك عمر مريد و
سرسپردهي شيخ بودهاند. به خاك افتاده كنارِ تربتِ پاكش، زمزمهخوانِ
فاتحهاي بودم كه از گوشهي چشم، چشمي بر آنها گشودم و ديدمشان كه
جستجوگر و مسحورِ جادوي كلماتياند كه رقصان روي لبانم به طاقِ نيليِ
گنبدِ شيخ ميرود. لبخند زدم و آنها گل از گلشان شكفت.
. . . و هواي تربتِ شيخ همچنان بوي گل و گياه و گريستن ميداد!.
به هواي زيارت جناب «خواجو»،(
10)
جناب خواجه را وداع گفتيم. عجبا كه آرامگاه
حضرت خواجو، مشرف بر «دروازهي قرآن»(11)
است و اين بدان معنا است كه خواجو؛ حضورِ
خلوتگه انس است. شيفتگانِ شيدا؛ بلنداي ابديّتِ مشرف بر دروازهي نور
را پلّه پلّه ميپيمايند تا به «كمال» و خودكاملگيِ كامل رسند. از اين
رو خواجو؛ ميقاتِ شرقيِ اشراقيان و دروازهي كساني است كه به آسمان
رفتهاند!.
از طراوتِ تربتِ خواجو كه توشهاي توانفزا برگرفتيم، رهنمون به
سوي سايهسارِ سبزِ دروازهي نور شديم. گردشگرانِ «ژرمن»؛ غرق در شكوهِ
پرشوكتِ اين طوباي مقدس، از دو چشمِ «نگاه» و «دوربين»؛ عظمتِ
حيرتافزاي اين خاكِ پُرگُهر و حضورِ عسليِ لحظههاي ناب را به تصّور و
تصوير ميكشيدند. به بانويي از آنها خوشآمد گفتم و ناگهان جملهي زيبا
و پُر فروغِ «فروغ» در آيينهي ذهنم تداعي شد. آه! فروغ! فروغ! هميشه
شاعرِ هميشگي! من به ايمان تو، ايمان آوردم!. فروغ؛ شاعرهاي آسماني كه
آسمان در نگاهِ نيلي و انگشتانِ جوهرياش، تخم گذاشت و آنچنان از ايمان
گفت كه از اين پس هيچ كس را ياراي چنين گفتن نيست:
«و هيچ كس نميدانست
نام آن كبوترِ غمگين كز قلبها گريخته
ايمان است».
جملهي پُرفروغِ فروغ را تلاوت كردم:
«پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است».
و او تمنّاي تلاوتِ دوباره نمود و پس از
شنيدن، آنچنان در خودِ خويش فرو رفت و مبهوت ماند كه لحظهاي با قالبي
تهي، فقط دو چشمهي چشمِ تر داشت!. بانو درود و بدرود گفت و من احساس
كردم كه به «شهبانوي شعرمان»، ايمان آورد و سلام داد!.
«دانشكدهي مهندسي»(
12)
و مجموعهي منبسطِ مشعوفي كه نگاهِ
ماهنگاهشان در آب و آيينهي نگاه ما، تلاقي يافت و دقايقي دردهاي
ديارِ دلبران را براي هم سروديم و از آن پس براي رفع عطش و جوع به
«بوستان آزادي»،(13)
گام نهاديم.
تازه خورشيد در چنگالِ تفرّجِ غروب
ميافتاد كه راهي جمعِ خراباتيانِ خلوتنشينِ شيرين لهجهي شيراز شديم.
پيري روشنضمير و استخواني با لهجهي شكّرين و اشراقي خود با سرود خوش
آمد و تلاوتِ غزلِ «سفر»، به ملاقات خدايمان برد. «مردانيِ»(
14)
شاعر و ما از دريچهي ديدهي دردمندِ خويش به
آفاق افقهاي سبزِ انساني نگريستيم. سبز شديم و ايمان آورديم كه:
«دوستي
آدمي را به باد بدل ميكند
بي هيچ نيازي به ادراكِ اتفاقهاي عجيب!»(
15)
نمازمان را با رقصِ شاخههاي درختانِ
باغچهي كوچكِ «جماليِ»(
16) پير، در هم آميختيم و راهي عزيمت از اين
گُلگشتِ بيبرگشت، شديم.
جاده، شب، سكوت و نگاه ما كه در پيشاپيش، دوردستترين منظرهها را
ميپائيد. دغل دزدانِ شبانه؛ راه را بر ما تنگ، بسته بودند كه ما به
لطفِ لطيفِ حق از بندشان رهيديم و من خطاب به آنان، زمزمهكنان سرودم:
«ديوانم را بردي
با دلم چه ميكني!».(
17)
بانوي نورزاد و كودكِ كوچكِ كعبه در ميان هلهلهي ملائك به خانه
ميرفتند و نخلها تنها انيسِ تنهاييِ اميرِ عشق شده بودند.
. . . راه را درنورديديم و اولين نخل،
اولين سلام بود!».