اشعار
هر ماه يك شعر تازه
فدايي
رهبري
من پور
علي، زاده ي زهرا و حسينم
سرباز
امام خامنهاي نور دو عينم
من مثل
علي اكبرم آن شير جوانم
دل در
گرو مهر ولي با همهي تاب و توانم
من
منتظر منتقم دخت رسولم
سرهاي
پر از فتنه به آشوب بكوبم
من مثل
ابوالفضل علمدار رشيدم
من عشق
حسين بيشتر از خويش خريدم
من دخت
علي شيرزن كرب و بلايم
با عشق
و صفا، مهر و وفا، اهل ولايم
من رنگ
نبي، رنگ ولي، رنگ خدايم
از رنگ
يزيد منفعل و سخت جدايم
اي تير
و كمان، نيزه، سنان، كو كجاييد؟
بر جان
فدايي رهبري آييد
ما
پيرو سيدعلي از روز الستيم
پيمان وفا جز به علي هيچ نبستيم
هزار بهشت ترك خورده
براي مادرم حضرت
زهرا سلام الله عليها
زنگ اول: انشاء
معصوم:
فرياد
آتش
طوفان
مرگ
هجوم
در كه به پهلو شكست
عكس زني
روي ديوار روبرو
نقش بسته
بود.
مرد شكست.
زن
معصوم ميان اشكوبهاي وحشي
بيرحم
روشني را سقط كرد
از آن پس
مرد
و اسرارش را در گوش چاه
زمزمه كرد
زنگ دوم: جغرافيا
اجازه آقا!
اينجا كه قطعهاي از بهشت
است
همين بهشت گمشدهاي كه نام
فدك دارد،
چرا سوخته ترك دارد؟!
و مثل شرحه شرحة زخمي است
كه روي خود نمك دارد؟!
معلم:
سكوت و بعد:
بچهها!
از تاريخ
اين تكرار تكههاي
تكيدة تار
بپرسيد.
زنگ سوم: تاريخ
معلم:
هزار و سيصد و چند است كلك
دارند
هنوز هم فرصتي اگر كنند،
ميل كتك دارند
زنگ آخر: تعطيل
اجازه آقا!
تكليف امروزمان چه
ميشود؟!
مشق شب:
حالا همين حواليِ حالي به
حالي
انسان
پهلوي ما
روزي هزار بار
ميشكند
و هزار بهشت ترك خورده گم
ميشود
در لابلاي پروندههاي كهنة بانك
ملي.
حالا دهانهاي دوستت دارم
روزي
هزار بار خرزهره ميخورند
و دندانهاي دانه دانه
دانه دانه ميشوند.
حالا سر هر چهار راه
پاسبان چراغ قرمز را
به شاعر
ميفروشد
و او همچنان زرد زرد
هيچگاه
سبز نميشود.
حالا حيثيت
هر روز پشت ورزشگاه
بدنسازي تنآرا
گم ميشود
و زندگي
لاي قيژ قيژ چرخهاي گاري
نان خشكي
ميپوسد.
حالا قوس دايرة اصالت
انسان
بر
مدار دشنه و دلار و افيون
ميچرخد
و شهزادههاي هزار چهرة
خيالي
با كولهبار آزادي
بر مدار
هيچ ايستادهاند
و مصراعهاي ظريف شاعرانه
را
ريشخند ميكنند.
حالا…
اكنون تنها دلخوشيمان اين
است
كه بر بارة انتظار
مردي به رنگ ماه
همچنان
ايستاده است
و بهار را قسمت ميكند.
مرغ ارديبهشت
تقديم به روح پر فتوح عالم جليلالقدر حضرت آيتالله محمدتقي بهجت(اعلي
الله مقامه)
آي، مرغ بهشتي
چه ناگاه
بر بام ارديبهشت به پرواز در آمدي
رفتي و ناگهان يك انفجار بزرگ
خاطرههاي خطرناك بي تو بودن را در ما پاشيد.
آن گاه كه در گوش فرشتهي مرگ
سپيد سپيد سرودي
خداوند، آيات آمين را بر لبهاي دعاخوانت جاري كرد
شگفتا كه تو خود مرغ آمين بودي
و سالها پيش از اين اجابت شده بودي.
آه رسول روزهاي رستگاري!
چه گونه بي تو
به انتخاب خرداد خاكستري بنشينيم.
وقتي كه بهجتي در ميان ما نيست؟!
چگونه تا با تو بودني ديگر بار
اين انتظار دردآور را به دوش كشيم
تو كه درس مدرسهات انتظار بود
و مدادت مدام موعود را مشق ميكرد؟!
آه، مراد مردانهي ما!
عمامهات عيناليقين سنت بود
و عطر عبيرآميز عبايت
صبح حرا را در جانمان ميتراويد.
چه قدر قم قشنگ ميشد
وقتي كه دستهاي دعاخوانت
از
لبان شاعرانهي ماه
خوشههاي بشارت ميچيد.
آه، كه مرگت محشر عظيم ما بود
وقتي كه رفتي قم قيامت شد
و حضرت معصومه
معصومانه در سوگت گريست.
حالا همهي ترسمان از اين است
كه در انزواي آينههاي منفرد بپوسيم.
حالا بي تو شيطان همهي چراغ قرمزهايش را به ما ميفروشد
و ما چنان به شمارش معكوس خويش مشغول ميشويم
كه انگار هيچ گاه سبز نميشويم
بدرود
در آغاز سفر مي سوزم
واپسين رفتني
كه ديگر آمدني نخواهد داشت
بدرودي بدون درود
و وصيت مي كنم
كه هر چه از من به ارث مانده است
به عشق دهيد.
چه
خوب كردي آمدي
چه خوب كردي آمدي
ناز من!
راه ها
تيره ترين و بلند
ترين شعرهاي بودن
شده بودند.
و چشم هاي خسته ام
دوردست ترين منظره
ها را
مي پاييد.
تا مگر نشان تو
آيتي باشد
براي تنهايي ام
و غمهاي بلندم
كه همه غزلهاي مرا
تاريك ساخته بودند.
چه خوب كردي
آمدي
باغ دلم
شكفت!.