كورش اي مشك هنـر در
نگهت دسـت قضـا ميبينم
حيف و افسوس من اين است
كه اين گونه تو را ميبينم
گـر عـاجـز شـده از
پايـي و برخاستنت ممكن نيست
ليـك پــاي قلمـت گــام
نـه، جملـه سمـا ميبينم
دانـي آن نيلبكي كـز
كـف تـو سـاخته شد بـركاغذ
دل او بهــر تــو سـوزد
نفسش پــر ز نــوا ميبينم
گويمش نيلبك اين كورش
افتاده كه آن كورش نيست
بـدن خـاكـي او را
منگــر چــون كه فنــا ميبينم
همچو شمعي است كه از نور
وجودش همگان بهره برند
همچـو چـاهـي است پـر از
آب كزو آب بقـا ميبينم
جان شيرين و هنر گر به
هم آميخت دگر حرفي نيست
بي هنــر سـرو قـدان
لايـق احشـام چــرا ميبينم
با قلم شخم زند خـاك
ادب، خستگياش معنـا نيست
كشت او كس چـه بداند كه
چسان پـر ز بهـا ميبينم
نيلبك همدم او شـو بــه
خـدا تـا بـه ابـد در بر او
تـا كـه تنهــا نشـود
طالع او شمـس ضحـا ميبينم