|
بهار بدرود،
انسان
خداحافظ
انگار همين ديروز ديرباز بود
كه عشق
روي كيسه هاي شني مبعوث شد
و ناگهان يك نارنجك را
روي فاصلههاي فانسقه زمين بست
و كودكي
در آستانه سيزده سالگي سبز
روي هزار و سيصد و چند هشتي سيم خاردار
بلوغ يافت.
سال هزار و سيصد و مولا!
سال عصيان عصمتهاي مهآلود!
و احداث گردابهاي گيج گناه
در رخوت گنگ حوزودانها
آه گرگ گفتگوي تمدنها
تو با چكامهي هزار و سيصد و چند چكاوك چه
كردي
كه امروز دب اكبر هم جذام گرفته است؟!
سال هراس دختران خيابان خواب
از اسكلتهاي ايستاده بر پيچ كوچههاي پريشان
و مسافري
كه چمدان جنازهي قطعه قطعه شدهاي را
به سمت سياهي شب ميبرد
تاكسي
…!
دو كورس ميدان هويمتالها !
عصر سياه برنامه و بودجه
و موجودي ماههاي مبهم بيحقوق
كه لابلاي پروندههاي كهنهي بانك ملي گم شده
است
سياهسال ستارههاي سكته كردهي سينما!
چگونه ميتوان به سوسوي هزار و سيصد و هشتاد
و هفت ستارهي بي سو
در شب شعله ور بيشگون ايراني
ايمان آورد؟!
آه، اي آيينهي آههاي گمشده
در فرداي فراموشي فضيلتهاي گنگ !
چگونه پريروز پوتينهاي پاشنهبلند
در باطلاقهاي زخمي جنوب گم شد؟!
آه، تاريخ، تاريخ، تاريخ
تكرار تكههاي تكيدهي پوچ !
قوس دايره اصالت انسان و افيون
هزارو سيصد و هشتاد و هفت سال است
كه بر مدار مدتهاي مديد بي مدار
ميچرخد
و باز هر سال در آستانهي بهار
حول حالناهاي دروغين
حالم را به هم ميزند
من در اين سياهروزهاي سياست
حتي سوگندهاي خدايان خوب خيالي را
بر سر قرارداد تكامل و آزادي و تمدن
دروغي محض ميدانم.
و مي دانم كه ناجي هم
روزي هزار و سيصد و هشتاد و هفت بار
براي گناهان ما
گريسته است.
و خوب ميدانم كه عنقريب
جنازهي مسكوت خدا
روي سكههاي سياه سربي
ضرب خواهد شد.
بهار!
فصل انسانهاي بدوي بي اعتماد
با داغ دين و دلار و دشنه بر جبين!
در آستانهي سال نامبارك نو
با انفجار توپ بهتانهاي بزرگ
به استقبال هزار و چندمين بار پوسيدگي انسان
مي رويم.
سال نو مبارك!
… سال هزار و سيصد و مولا تكرار مي شود
همچنان كه كه روزمرگي شاهبيت سرود آفرينش
و من هزار و سيصد هشتاد و هفت سال ديگر هم كه
شده
همچنان ميسرايم:
«بهار بدرود،
انسان خداحافظ».
شعر
از: کورش زارعی بهجانی
|