|
هدیه ای برای اهالي آسمان
خورشيد كه بالا ميآيد،
كوچهي بنيهاشم بركهي آفتاب ميشود و خانه در سايهسار نخلهاي راست
و خميده، مدام سايه آفتابي ميشود. نخلهاي بلندي كه ميشود از بام
ملكوت از شاخههايشان خرما چيد. خروسخوان عجيبي است و جيك جيك گنجشكها
تا آن طرف صحن و سراي مسجد هم ميرود. مرغابيها صبح خود را در جوار
حوضي آغاز كردهاند كه انگار حوض كوثر است.
مرد خانه پس از يك
شبزندهداري شگرف با گامهايي كه انگار در جوار ملكوت جريان دارد، در
كوچه قدم ميگذارد. با نعليني كه عجيب به پا بند است و با عبايي فراخ
كه عطر و رايحهي همنشيني صبحهاي صادق حرا و كعبه را با خود دارد.
كوچه پر از پرنيان عشق ميشود. نخلستانهاي شهر چنان مشتاق و عاشق
ميشوند كه رقصكنان خود را به نسيم ميسپارند تا زمزم زمزمههاي صوت
قرآن و صداي دلنشين مناجاتش را با عمق جان بشنوند.
زن كه شريك شادي و
غمها، همنواي آهها و نالهها و همنشين شبزندهداري همسرش است، مردش
را با سلام و صلوات راهي ميكند و سپس با گفتن بسمالله به سمت سادهي
يك روز سرشار از رستگاري ميرود.
روح زن آن چنان بزرگ است
كه گنجهاي عالم پيش نگاه نافذ قدسياش به شنريزههاي بيابان همي
ماند. آرامش عجيبي در وجودش جريان دارد و از اين رو خانه با بودن او به
آرامترين جاي جهان بدل شده است.
دو ماه و دو ستاره چه
زيبا در آسمان دامنش به همنشيني قرابت يافتهاند و مادر كه مهربانانه،
مشت مشت نقل نور و انار را در كام كوچك كبرياييشان ميگذارد. آري!
عجيب نيست اگر ياس پيغمبر خانههاست.
دستهاي دعاي زن مانند
دو بال يك كبوتر به سمت آسمان شب پرواز ميكند و تا مناجات سحر كه به
سوز و نيازي وصفناپذير، آيهي «اَمُّن يْجيب» ميخواند، تمام مسير
آسمان را به كهكشان راه شيري بدل ميكند. در نگاه نازك نيلوفرياش جز
«او» ننشسته است و بر لبان پر لهيب و عطشناكش جز نام نامي نگار، چيز
ديگري نقش نبسته است و در جان شيفتهاش جز تمناي سلامتي همسايه و دوست
نيست. كبوترانهي دستهايش و مناجات مستانهاش؛ كودك خفتهاش را آرام
ميربايد و به حيرت و انديشه وا ميدارد و چه زيبا و سبز متولد ميشود
حديث حسن كلامش كه «اَلجار ثُمُ الدار»
و شگفتا كه اين كلام
كليماللهي چه شگرف عطش پرسشگري كودك را فرو مينشاند و او را به سمت
سادهي رستگاري ميبرد.
زن دسداس را كه
ميچرخاند گويي جهان را ميچرخاند كه البته جهان؛ مدام بر مدار مودت او
ميچرخد. كارهاي كوچك و بزرگ خانه، جسم نحيفش را به نهالي نازك بدل
ساخته و دستان دعايش پر از پينه و تاول!. صداي دردآلود دسداس در صوت
قرآن و زمزمههاي ذكرش گم ميشود. كاش ميشد كسي به ياري او ميآمد و
در انجام امور، ياورش بود اما او آن چنان شيفتهي شوي خويش است كه هرگز
حاضر نيست اندكي حتي قلب سليم شوهرش را به بهانهي عدم خدمتكار و كم و
بيش خانه به رنج آورد.
خانه؛ مفتون مناجاتهاي
زن است كه ناگاه صداي كوبهي در، گردش دسداس و جنبش لبهاي نيايشخوان
او را به سكون و سكوت مبدل ميسازد. در كه به روي پاشنه ميچرخد، سيماي
آسماني همسرش مثل آفتاب ميدرخشد و قلب زن را سرشار از نور و گرمي
مينمايد. زن با سلام و لبخند به همسر از ره رسيدهاش، خوشآمد ميگويد
و مرد با پاسخي زيباتر و دلنوازتر، قدم در حيطهي حياطي ميگذارد كه
انگار رستخيز حيات و ممات از اين سرا، سر در آورده است كه البته
بهانهي بزرگ سرفرازي و سروري آدمي، فقط اين جاست و بس!
مرد مانند نسيم به سمت
زن ميرود. نگاه مهربان مرد كه در ني ني نازنين زن گره ميخورد، خستگي
مفرطي كه بر جسم جوان زن نشسته است را چونان جام زهري مينوشد.
جامههاي همسرش در رفت و روب خانه، گرد و غبار گرفته و دودآلود شده،
بند مشك سينهاش را مجروح نموده و دندانههاي دستهي دسداس؛ دستان
دعاخوانش را تاولگونه ساخته است. مرد با ديدن اين منظره منقلب
ميشود. مرد ميايستد. قدمهاي قدرتمندش از حركت باز ميماند. انگار
گامهايش به گونهي زمين گير كرده است. بي اختيار بر زمين مينشيند در
حالي كه انگار تمام ابرهاي عالم در درونش ميگريند.
شب فرصت عاشقانهاي است
تا اين شوي شريف از محبوبهي محبوب خويش، جوياي حال و قال گردد. مرد از
هجوم همجمههاي امور خانه كه با صوتي دلنشين و جانفزا، آيه آيه بر
لبان يارش تلاوت ميشود، در انقلاب عظيمي فرو ميرود. طنين صداي مرد،
سكوت سنگين سينهاش را ميشكافد:
«محبوبهي من! پيشنهاد
ميكنم فردا روز به زيارت پدر روان شوي و با او در بارهي در اختيار
گرفتن خدمتكاري به مشورت بنشيني. چه او به صلاح كار ما اوليتر است.»
پدر در جمع ياران چون
ماه در حلقهي ستارگان به تعليم و تعلم نشسته بود. دختر موقعيت حساس
پدر را با همهي وجودش حس كرد و از شرم، از بروز بيان خويش باز ماند.
ناگفته كلامي به خانه رجعت نمود. پدر كه جان عاشقش به جان دختر بسته
است، آمد و شد فرزند را با تمام وجود حس كرد.
خروسخوان فردا، كوبهي
در خبر از آمدن رسولي سبز و ستارهآيين داد. عطر سلام و كلامش در فضاي
خانه چون نسيم بهاري پيچيد و صحن و سرا آكنده از نور و تجلي شد:
«فرزندم! آمده و نيامده
باز گشتي، گفتم به يقين امري مهم پيش آمده است. اكنون با تمام وجود
آمادهي شنيدنم.»
مرد پيشدستي كرد و آن چه
گفتني بود گفت و پدر همه تن گوش شد و شنيد و چه زيبا شنيد. پدر كه
انبوه رنجهاي ياران مهاجرش را بر دوش ميكشيد و فقر شهر را باور داشت،
حد زندگي خويشتن و خانواده را از ميزان زيِّ مومنين و محبين،
سنگي حتي فراتر و افزونتر نمينهاد و ايمان داشت كه جان شيفتهي دخترش
عجيب به معنويت و ذكر بسته است، از اين رو تا كلام كليمگونهي مرد به
انتها رسيد، بارش آيههاي رحماني پدر آغاز شد:
«مايليد بهترينها را به
شما بياموزم تا كفايت كارتان را از بار اين همه بارهاي سنگين نمايد؟!»
«آري! اي بهانهي بزرگ
عالم!»
«وقتي سر بر بالين آرامش
بستر ميگذاريد، زمزمهي لبانتان را به مدار تسبيحات عزيز الهي
بچرخانيد كه اين ذكر مثلث مدور؛ مهمتان را كفايت ميكند، كارتان را
راه مياندازد و كامتان را روا ميسازد.»
ناگاه دختر كه تا آن
لحظه مهر سكوت بر لبانش نقش بسته بود، گل از گلش شكفت و بر قرينهي اين
تسبيح سه گانه، سه بار زمزمه نمود:
«به آن چه خداوند و
رسولش خشنودند، خوشنودم.»
. . .
خروسخوان فردا زوج جوان، سحرخيزتر و شادابتر از صبحهاي پيشين براي
انجام امور خانه از بستر برخاستند در حالي كه طعم معطر و پر حلاوت
تسبيحات حضرت زهرا(سلامالله عليها) بر لبانشان نقش بسته بود.
هرگونه استفاده از این نوشته فقط با ذکر منبع مجاز
است.
|